|
... به تو خواهم گفت ... |
|
بايد به تو گفت ... رفته بودی |
|
|
۱۳۸٤/٦/۸
خداحافظی
ديگه ٬ وقت خداحافظی شده ٬ وقت خداحافظی من و يه تک ستاره..
نمی دونم چرا ٬ ولی هيچ وقت نتونستم یه متن برای خداحافظی با تو بنويسم ٬ منی که اينهمه متن نوشته ام ٬ برای خداحافظی اينهمه آدم ٬ منی که اينهمه قلم به دست گرفته ام و از احساسات دو تا آدم نوشته ام ٬ حالا ٬ حالا که وقتشه ٬ برای نوشتم يه متن که لايق رفتن تو باشه ٬ انگار تمام کلمات رو گم کرده ام . می دونی ٬ شايد علتش اين باشه ٬ که هيچوقت من و تو ٬ با هم خداحافظی نکرديم ٬ انگار يه روزی می آد که من و تو ٬ توو يه شرايط بهتر ٬ توو يه شرايط جديدتر ٬ باز هم به هم می رسيم ٬ و شايد اين دفعه اسم کوچولوهامونو به هم بگيم ٬ و بگيم که چند سالشونه ٬ يا شايدم بچه هاشون چند سالشونه. به هيچ وجه نمی خوام از گذشته بگم ٬ و از اينکه چی کارها کرديم و نمی دونم هزار تا چيز ديگه چون می دونم همين روزها بايد جشن عروسی ات رو بگيری و نمی خوام که چشمهات گريون باشن. فقط يه چيزی بود که فکر می کردم ممکنه يادت بره ٬ اوومدم اينجا ٬ تا اوونو بنويسم ٬ تا مثل يه امضاء ٬ يه نشونه ٬ يا يه يادآور که هميشه يادت می اندازه که می ترسيدم چی رو فراموش کنی ٬ توو اين خونه شايد ابدی ٬ تا ابد برات بمونه ٬ تا چه باشم و چه نباشم هی بهت بگه فراموش نکنی ... تو که از پيشم رفتی ٬ نميدونستم بايد شاد باشم يا غمگين ٬ بخندم يا گريه کنم ٬ ميدونی هم خنديدم ٬ هم گريه کردم ٬ هم شاد بودم ٬ هم غمگين ٬ ولی غمگينی ام ٬ يا اشکهام مثل يه قطره بودند تو يه دريا . از اينکه ديدم شادی ٬ از اينکه ديدم زندگی ات رو شروع کردی ٬ از اينکه می ديدم قدرت جداشدن از من رو داری ٬ يا از اينکه می ديدم ٬ ديگه نمی گی من تنهائی رو ترجيح ميدم ٬ بال در آوردم و بايد آخرين چيز رو بهت می گفتم تا با خيال راحت بري ٬ تا فراموش نکنی و بری ... *پشت سرت ٬ يه عالمه دعای خوب هست ٬ يه عالمه آرزوی خوشبختی ٬ يه عالمه آرزوی سلامتی و موفقيت . فراموش نکنی اگه خوشبخت بشی خوشبخت ميشم ها ... فراموش نکنی که هرکس سرنوشت خودشو داره ها ... فراموش نکنی هرکی ٬ بايد تا می تونه تلاش کنه تا خوشبخت بشه ها ... فراموش نکنی وقتی يه آدم اينهمه دعا پشت سرش داره ٬ بايد خيلی مواظب باشه ها... از تو هيچی توو دلم نيست ٬ جز علاقه ای که بهت دارم ٬ نگرانی که به خاطر آينده ات دارم ٬ و هرچی دعای خوب که توو دنيا هست ٬ هم برای تو ٬ هم برای نامزد خوشبخت ات. هنوز صبح ها ساعت ۶ ٬ وقتی بيدار ميشم ٬ مثل هميشه ٬ خيلی ها رو دعا می کنم ٬ و بهت گفته ام که تنها دعام برای تو چيه ٬ نه ؟ خوشبختی ات ٬ خوشحالی ات و اينکه ديگه هيچ روزی نرسه ٬ که مثل بعضی روزهايی که با هم گذرونديم ٬ بهم ريخته باشی. همين. دلنگرونی های يه عاشق ٬ همين بود که خووندی ٬ اينرو فراموش نکن که بابک ٬ از تمام مدتی که باهات بود فقط خاطره هايی يادش مونده که تو لبخند رو لبهات بوده ٬ اون آلاچيق ٬ اون خيابون که تووش از نقشه خونه ها حرف ميزدی ٬ اون حوض وسط ميدون که توش پر از ماهی قرمز بود ٬ اون جشن تولد دونفره با اون بادکنک های کوچولو ٬ اون پاساژ و اون ژاکت آبی که هميشه پرز ميده ٬ اون اداره پست ٬ SHAPI ٬ CHANI ٬ اون خرس کوچولو که از طرف تو هر روز منو می بوسه ٬ اون خرس قهوه ای که يه قلب قرمز بزرگ گرفته توو دستهاش ٬ اون فرشته کوچولو که وقتی عکسهاشو نگاه می کنم انگار تورو جلوی روز می بينم ٬ اون روز برفی که صورتمونو گرفته بوديم رو به آسمون و گوله های برف ذوق زده مون می کرد ٬ يا حتی اون تخته سنگ کنار ساحل ٬ که خيلی شبها کنارش منتظرت موندم و تو اوومدی ... يا حتی اون شب ٬ که قايمکی ٬ دور از چشم همه ٬ اوومدم کنارت ٬ روو تختت و تا صبح پيشت خوابيدم ... اوووووو ..... اين خاطره های خوب تمومی ندارن...
دوستت دارم ٬ مثل روز اول خوشبخت بشی تک ستاره من هشتم شهريور سال هزار و سيصد و هشتاد و چهار خوشبخت بشی خوشبخت بشی خوشبخت بشی ۱۳۸٤/۱/٢٦
امامزاده صالح
رفته بودم امامزاده صالح ٬ خيلی دلم گرفته بود ٬ يه چيزی مثل يه گوله برف تو گلوم گير کرده بود . شايد اصرار بچه ها هم بی اثر نبود ٬ خيلی اصرار کردن که خاله ٬ بريم امامزاده اونا که از امامزاده صالح چيزی سرشون نمی شد ٬ مثل من نبودن که وقتی دلم می گرفت دلم می خواست يه معصوم رو برای ريختن اشکام پيدا کنم . اونا بيشتر از اينکه لباساشونو تنشون کنن و راه بيافتن ٬ يه روز صبح برن به سمت يه جائی که حالا اسمش امامزاده صالح بود ٬ خوششون می اومد . دلشون می خواست با هم باشيم ٬ بگيم ٬ بخنديم ٬ از توو بازارچه های اطراف ميدون تجريش يکی دو تا اسباب بازی بخريم و ٬ شايد يه جائی يه چيزی برای خوردن و ... . ولی قضيه برای من فرق می کرد ٬ از خيلی وقت پيش دلم هوای اونجا رو کرده بود ٬ هوای اشک ريختن و دعا های از ته دل و اووووووو خيلی چيزای ديگه.
اونجا که رسيديم ٬ بچه ها رو فراموش کردم ٬ بی اختيار دستشونو می کشيدم تا مبادا توو اون شلوغی دستشون از دستم ول بشه و خدای نکرده گم بشن . پروانه٬ مامانشون هم مثل من ٬ مسلماْ اونهم دعا هايی داشت بين خودش و خدا ٬ اوومده بود دست بوس امامزاده ٬ شايد اون از خدا بخواد ٬ شايد اينجوری پذيرفته بشه ... دلم می خواست تو هم اونجا بودی ٬ از خدا خيلی چيزا خواستم ٬ خوشبختی ٬ آرامش ٬ صبوری ٬مهربونی ٬ خوشحالی ... اينکه ديگه بغض نکنی ٬ اينکه ديگه افسرده نشی ٬ اينکه ديگه چشمای قشنگت بارونی نشن ... به خودم که اوومدم ديدم صورتم از اشک خيس خيسه .. بازم اشک ريخته بودم ٬ بازم دلت رو شکسته بودم ٬ بين اونهمه دعا ٬ آخرش بازم تو بودی ٬ اسم تو بود ٬ تصوير چشمای قشنگت بود ٬ وقتی که توو چشمام زل می زدی و می گفتی ٬ من خودم رو توو چشمای تو می بينم ٬ اينقدر که پاک و زلالن.... - امروز ٬ رفته بودم امامزاده صالح ٬ خيلی دلم گرفته بود ٬ يه چيزی مثل يه گوله آتيش ٬ وجودم رو آتيش می زد ٬ شايد اصرار بچه ها هم بی اثر نبود ٬ خيلی اصرار کردن که خاله ٬ بريم امامزاده صالح ٬ اونا که از امامزاده ٬ چيزی سرشون نميشه ٬ ولی همين که تو باهام بودی ٬ از اول تا آخرش ٬ برام کافی بود ٬ وقتی دعا می کردم ٬ انگار جلوم نشسته بودی ٬ وقتی از خدا خوشبختی ات رو می خواستم ٬ وقتی شادی ات رو می خواستم ٬ آرامش رو ٬ يا شايدم هر چيز خوبی که توو دنيا هست رو ... جلوی رووم نشسته بودی ٬ يادش بخير . خيلی وقت از اون روزا می گذره ٬ خيلی چيزا عوض شده ٬ خيلی وقته که دستاموونو به هم نداديم ٬ توو چشمای هم نگاه نکرديم ٬ همونجوری که وقتی توو چشمام زل می زدی ٬ توو چشمات خودم رو می ديدم ٬ اينقدر که پاک و زلال بودن ... اين روزا ٬ جای خالی ات تووی دلم ... می دونی ٬ خيلی جات خاليه ...
۱۳۸٤/۱/۸
سال نو مبارک
سال نو به همه شما دوستهائی به ديدنم می آئين مبارک .
وقتی يه وبلاگ برای ۳ ماه به روز نميشه و تو هنوز به ديندنش می آئی ٬ يعنی يه دوست هستی ٬ يه دوست واقعی ... ببخش که دوست خوبی برات نبودم ... ببخش که ديدنت نيومدم ٬ برات پيغام نگذاشتم ٬ بهت ميل نزدم ٬ يا ..... اما هر وقت اومدم اينجا و ديدم که با اسمت ٬ خونه ام رو مزين کردی ٬ برات دعا کردم . دعا کردم که سالم باشی ٬ شاد باشی و خوشبخت. درسته که تقريباْ ۳ ماه از آخرين آپديت اينجا ميگذره ٬ اما آخرين اوومدن من به اينجا ٬ ۳ ماه پيش نبوده ٬ تقريباْ هر ۴-۳ روز يکبار می آم اينجا و حداقلش اينه که متن های قبلی ام رو می خوونم . نمی دونين چه حسيه وقتی که دست نوشته های خودت رو می خونی ٬ اونهائی که برات زنده کننده کلی خاطره زيبا هستن خاطره های خوب و بد . آره گاهی حتی خاطره های بد هم زيبا هستن . چون يادت می اندازند که اصلت کجائيه و الآن کجايی..
بازم ميگم . سال نوی تو مبارک باشه . ايشالا امسال به هرچی آرزوی خوبه برسی. ۱۳۸۳/۱٠/٤
حلقه
فعلاْ ٬ فقط يه متن ...
امشب ٬ بازم حلقه ات رو دستم کردم ٬ امشب بازم ٬ مثل خيلی شبای ديگه ٬ حلقه تو تووی انگشتمه. اون حالش خوبه ٬ الآن اينجا پيش من خوابيده ٬ ۴ انگشت بيشتر باهام فاصله نداره و من بيشترين تنفر ممکن رو نسبت بهش حس می کنم . هوا يه کم سرد شده ٬ ممکن بود سرما بخوره ٬ پتو رو کشيدم روش ٬ تا زير چونه اش ٬ همونجوری که دوست داره ٬ همونجوری که ميگه وقتی اينقدر حواست به من هست خوشبخت ترين زن دنيام .. آره ٬ خوشبخت ترينه ٬ .. شايد ٬ .. آخه خودش ميگه .. می دونی ٬ امشب ٬ باز هم اون کار کثيف تنفر آور رو انجام دادم ٬ اون خواست و من بايد جواب می دادم ٬ با احساس در آغوش گرفتمش و سيرش کردم از عطش لذتی که داشت ... و حالا اينجا ٬ کنار من ٬ مثل بچه ها به خواب رفته ٬ مثل بچه هائی که کنار مادراشون اونقدر آروم و مطمئن می خوابن ٬ که انگار تا مادرشون هست از هيچ چيزی آسيب نمی بينند. اونهم مطمئنه ٬ يک دنيا اطمينان از مردی داره ٬ که کنارش به خواب رفته و حتماٌ با خودش فکر می کنه تا وقتی که اون مرد کنارشه ٬ تا وقتی که سرما رو از فرم نفس کشيدنش درک می کنه و گرمش ميکنه ٬ وقتی غصه رو از توی آهنگ حرف زدنش درک می کنه٬ وقتی درد رو از توی چشماش می خونه وقتی از پشت چشمای بارونيش تنهائی اش رو درک ميکنه ٬ .. بهترين مرد دنياست .... و اون خوشبخت ترين زن دنيا ... الآن کنارم به خواب رفته ٬ به زور از بين دستهاش بيرون اومدم ٬ شبا ٬جوری در آغوشم می گيره که انگار می ترسه منو از دست بده ٬ عجيبه .. اينو از کجا فهميده ؟ چرا فقط شبا اين ترس رو داره ؟ ... حلقه اش رو در آوردم ٬ گذاشتمش بالای سرش ٬ نمی دونی چقدر عاشق اون حلقه است ٬ همه اش ميگه ٬ اين حلقه نشونه عشق من و توئه ٬ نشونه قول من و تو ٬ برای تا ابد با هم بودن ... برای مال هم بودن ... درست ميگه ٬ اون حلقه نشونه يه عهده ٬ اما نه عهدی که من و اون بستيم ٬ .. وقتی عاقد اومد ٬ وقتی عقد رو خوند ٬ وقتی اون گفت بله ٬ و وقتی دست تو دست هم رفتيم سراغ خونه و زندگيمون ٬ فقط يه عهد توو ذهنم بود ٬ نه وفا به اون ٬ نه عشق به اون ٬ ... و تنها اسمی که روی لبم بود ٬ اسم تو بود .. يادته بهت قول دادم ٬ که تا آخر عمرم عاشق باشم ؟ عاشق تو ؟ تو که نشنيدی ٬ ولی می دونم حسش کردی ٬ .. می دونم. برای همين خنده ام ميگيره ٬ وقتی اون حلقه رو دستم می کنم ٬ می دونی ٬ وقتی اون حلقه ميره توو انگشتم ٬ حس می کنم که زندانی شدم ٬ انگار توو حلقه به اون کوچيکی حبس ام کردن ٬ برای همينم هر شب از دستم درش می آرم ٬ نمی خوام توو اسارت بخوابم ٬ دلم می خواد وقتی چشمام رو می بندم ٬ آزاد باشم ٬ نه اسير ٬ اونم چه اسيری ٬ اسير توو يه حلقه طلائی ...
امشب ياد اون روز افتاده بودم ٬ اون روزی که اين حلقه رو دستم کردی ... ياد اون روزی که گفتی بابک ٬ وقتی ازدواج کردی بايد اين حلقه رو از دستت در بياری ... يادته ؟ يادته گفتی اين حلقه تا وقتی بايد دو دستت باشه که خانوم خودت حلقه ات رو دستت کنه ؟ يادته ؟ اون روز نگفتم که وقتی اون حلقه اش رو دستم کنه ٬ ميشه خونی ترين دشمن من . نگاش کن ٬ چه مظلوم خوابيده ٬ ... دوستش ندارم ٬ حتی يه ذره ٬ ولی بايد بدونه که بهش فکر می کنم ٬ که همه جا پشتش هستم ٬ هرجا که باشه ٬ هرجا که بره .. يادمه يه بار حلقه اش رو گم کردم ٬ هرچی گشتم پيدا نشد ٬ وقتی فهميد ٬ شروع کرد به گريه کردن ٬ گفت همينقدر دوستم داری؟ گفت به همين راحتی گمش کردی ؟گفت حتی يه ذره هم ناراحت نيستی ؟ من .. حرفی نزدم ٬ آخه چيزی نداشتم که بگم . شب ٬ موقع خواب ٬ دستمو گرفت ٬گفت ببخش که عصبانی شدم ٬ ببخش که سرت داد زدم ٬ .. دلم براش سوخت ٬ نمی دونم کی می فهمه که سر کار که می رم ٬ حلقه تو دستمه ٬ شبا موقع خواب حلقه تو دستمه ٬ .... اين دنيا ٬ مسئول بدبختی ما نيست ٬ خودم مسئول هر چيزی هستم که داره به سرم می آد ٬ می دونی ٬ اون روز که به اين نتيجه رسيدم که بايد از همديگه جدا بسيم ٬ بايد همو به ظاهر فراموش کنيم ٬ .. بزرگترين اشتباه دنيا رو مرتکب شدم . از اون روز ٬ تنها خوشبختی من حلقه توئه که دستم ميکنم ٬ يه دريچه ٬ يه دريچه طلائی ٬ به دنيای پر از گل ٬ گلهای سرخ ٬ زرد ٬ سفيد .. و اون ٬ دل به چه مترسک پوشالی بسته ٬ وقتی که از يه مرد ٬ همه چيزش رو داره ٬ جز عشقی رو ٬ که تو صاحبش هستی ..
يه لحضه صبر کن ٬غلطی زده ٬ پتو از روش کنار رفته ٬ سردش ميشه٬ بذار پتو رو بکشم روش ...... ۱۳۸۳/۸/٢
تو
تقديم به تو : تو معنای يه احساس قشنگی مث گرمی عشق و شوق ديدار مث حس قشنگ دل سپردن يا بی تابی دل ٬ برای دلدار
برگرفته از آهنگ افسونگر ٬ گروه آريان ۱۳۸۳/٧/٢٤
تولد
- چرا بايد جدا بشيم ؟ (اون پرسيد)
بيست و سه سال پيش ٬ يه گلی چشم به دنيا باز کرد . يه گلی چشمهای قشنگش رو به روی آفتاب باز کرد. بيست و سه سال پيش ٬ خورشيد ٬ لپهاش گل انداخت وقتی اون گل رو که هديه ای بود از بهشت خداوند ٬ روی زمين ديد. فکر کن ٬ يادت می آد .... تو هم يکی رو داری که پيش خدا گذاشتيش ٬ يادت نمیآد؟يادت نمیآد چه جوری وقتی از پيش خدا می اوومدی نگاهت می کرد ؟ من ٬ ۲۶ سال پيش به دنيا اومدم . خيلی حيف شد . دلم نمی خواست به دنيا بيام . دلم نمی خواست اين دوری بيست و چند ساله رو تحمل کنم . ولی ... خب ٬ خدا من رو از يارم جدا کرد. گفت ٬ بايد بری ٬ تنهائی ٬ تنهای تنها . ولی مطمئن باش که از اينجا نگاهت می کنه ٬ بدرقه ات می کنه ٬ ... گفت : برو ... خيالت راحت باشه ٬ پيشم امانت می مونه ٬ تا دستاشو بذارم توو دستهات .. نگاهش کردم ٬ خدا رو می گم ٬ خدا بود ٬ نمیشد دروغ بگه که ٬ می شد ؟ و اومدم اينجا... و تازگی ها فهميدم که يک سال و ۸ ماه بعد خدا ٬ يارم رو آورد روو زمين ٬ آره ديگه ٬ به دنيا اومد و شد يه تک ستاره برای شبای سياه رو زمينم ... شد يه تکيهگاه برای شونه های تنهای من ٬ شد يه نوای عاشقونه ٬ که با هر بار شنيدنش دوباره جون می گيرم... شد يه آرامش برای وقتی که از همه جا می برم و ديگه هيچ چيز نمی تونه کمکم کنه. شد يه فرشته آسمونی ٬ که راه رو نشونم می ده ... شد يه تپش ٬ توی سينهام ٬ يا همون نبض توو رگهام ٬ شد يارم ... يارم ... با تمام وجود ٬ بهش تبريک ميگم روز تولدش رو و ازش تشکر می کنم که بيست و چند سال پيش به دنيا اومد .. اگه نمی اومد ٬ نمی دونم چه جوری می تونستم ٬ سختی ها رو تحمل کنم. گلکم ٬ قشنگم ٬ روشنی شبای تارم ٬ تولدت مبارک ايشالا خوشبخت باشی و وايشالا ۱۲۰ سال عمر کنی ٬ يه عمر با آرامش ٬ با خوشبختی ٬ با شادی ... عزيز دل ٬ تولدت مبارک
۱۳۸۳/٦/٢
يه جشن آسموني
به نام او كه عشق را در دلهايمان جا داد سلام...اين اولين و آخرين باريه كه من دارم اينجا براي دوستان بابك مي نويسم.خوشحالم كه مي بينم بابك دوستاي خوبي مثل شما داره..شاد باشين و آفتابي... - برداشت دوم:
"عروسی" چه عروسي با شكوهي بود.چقدر مهمون داشتيم.همشون خندون و خوشحال.خب!بالاخره عروسي دو تا عاشق بود.دو تا عاشق كه دل به دل هم بسته بودن.فرشته ها بالهاي خوشگلشون رو تكون مي دادن تا ستاره هاي پولكي بريزن رو سر عروس و دوماد.ستاره ها كف مي زدن و ماه پايكوبي مي كرد. خوشبخت ترين عروس دنيا به صورت مردونه و دوست داشتني دامادش لبخند ميزد.آخه از اونشب شده بود مرد زندگيش.تكيه گاهش.شونه هاي مردونش قرار بود پناه دلتنگيهاش بشن و صداي دلنشينش مرهم غصه هاش. تو مهمونيشون نه پدر و مادرهاشون بودن.نه دوست و آشناهاشون.فقط خودشون دو تا بودن و فرشته ها.آخه...آخه...روي زمين..با قوانين زميني عروسي اون دو تا امكان نداشت.براي همينم دست به سوي آسمون دراز كردن.اونوقت خداي مهربون قلبهاشون رو بزرگ كرد.انقدر بزرگ كه بتونن تو آسمون پيوند دلهاشون رو جشن بگيرن.انقدر بزرگ كه بتونن قول مردونه به هم بدن.قول مردونه واسه تا هميشه با هم بودن.تا هميشه عاشق موندن.اما نه تو يه خونه...زير يه سقف...بلكه تو دلهاي عاشقشون... عروسي بابك بود و من . يه عروسي بي نظير و عالي.يه جشن آسموني با مهموناي آسموني.ميدوني شاهداي عقدمون چه كسايي بودن؟ ماه و چند تا از ستاره ها...عاقد خود خدا بود...ازمون نپرسيد آيا وكيلم؟ ميدوني چرا؟ خب! آخه ميدونست كه همه كاره خودشه.خودشه كه نگاه هامون رو به هم گره زده و بعد دلهامون رو...خدا بود كه تو تلخترين لحظه هاي زنديگم..بابك رو به من هديه كرد تا ايمان از دست رفته ام رو برگردونه...تا از نو زنده ام كنه..بسازه..من قد خدا دوستش دارم...چون خالق دوباره من بابكه.. من و بابك شايد اولين و آخرين عروس و دومادي باشيم كه بلافاصله بعد عروسيشون با ميل خودشون از هم جدا ميشن.تنها عروس و دومادي كه عاشقانه ازدواج كردن و عاشقانه تر جدا شدن.عروس دومادي كه چيزي به اسم حجله و مهريه و جهيزيه و..نداشتن.به هم قول داديم ديگه سراغي از هم نگيريم.فقط واسه هم دعا كنيم.قول داديم آروم باشيم و صبور.ميدونيم تلخه...اما اگه يكي از ما دو نفر بي قراري كنه،حتما اون يكي هم قرارش رو از دست ميده.قول داديم از هم دور باشيم.دور دور.اما عاشق بمونيم.قرار بعديمون ميدوني كيه؟ روزش مشخص نيست.اما مكانش چرا.مكانش اون دنياست و در حضور خدا.روزش هم حتما به زودي مي رسه...خيلي زود... بابكم...نازنينم...مرد من...احساس پاك زندگيم...من هم عروسيمون رو بهت تبريك ميگم.تو بهترين و عاشقترين داماد دنيا بودي.كاش منم بتونم عروس لايق و وفاداري برات باشم.عروسي كه لياقت پاكي دستها و نگاه مهربونت رو داشته باشه.منم زياد اشك مي ريزم..اما خب! تو كه ميدوني اشك شاديه.شادي از اينكه دلهامون رو از قفس تنگ و تاريك دنيا كنديم و وصلش كرديم به آسمون.شادي داشتن تو براي هميشه توي قلبم.اينو كه ديگه هيچ قانون سياهي نميتونه ازم بگيره..مگه نه؟ تو اينجا توي اعماق قلبم واسه هميشه..تا ابد..باقي ميموني...همينقدر عزيز...همينقدر پاك.. دعاي من هميشه پشت سرته..هر وقت به آسمون نگاه ميكنم..هر وقت با خدا خلوت ميكنم...با هر تپش قلبم...خدايا! بابكم رو به خودت ميسپارم.خوشبختش كن.. دوستت دارم مهربونم..
يه معشوق ۱۳۸۳/٥/٢٤
خوشبختی ابدی
- برداشت اول " دامادی "
دوستان سلام . بالاخره اوون روز رسيد . روز وصال . روز حل شدن در يار . روز فنا شدن در يار . روز نابودی من يه عاشق. روز نبودن بابک روز تبديل شدن به يار... آخه ميدوونيد . هميشه حرف من اين بوده . که عشق . يعنی فنا شدن . يعنی نابودی . يعنی اينکه تو ديگه نباشی . هر چی هست بشه يار . آخه مگه ميشه تو عاشق باشی و فرقی بين تو و يارت باشه ؟ مگه ميشه تو عاشق باشی و بشه تورو از يارت جداکرد؟ ديروز آخرين روز جدائی ما بود . تا ديروز تنها آرزوی ما وصال بود . تنها آرزوی ما نبودن فاصله ای بين دستهامون بود . بين قلبهامو. ... آرزوئی که می ترسيديم هيچ وقت تحقق پيدا نکنه...
اما ديروز . تمام اين ترس ها . تموم شدند . ديروز من و يارم . دستهاموونو گذاشتيم توو دست هم و ترس جدائی رو برای هميشه از بين برديم . ديروز عهدی بستيم . برای يک عمر . يک زندگی . زندگی مشترک . در کنار هم . در قلب هم... ديروز عهدی بستيم .. برای هميشه يار موندن . هميشه ايمان داشتن . به عشق . به عشقی که می تونه زندگی آدم رو دگرگون کنه . آخه هم زندگی من و هم زندگی يارم . تاقبل از پيدا کردن هم . کلی فرق می کرد.. آره ديگه توهم ميدونی . آخه ميدونم که تو هم عاشق شدی ... همون عشقی که تو رو زير و رو کرده ... من رو هم زير و رو کرده يارم رو هم ... می دونی بعد از عاشق شدن فهميديم که زندگی يعنی چی . تازه فهميديم که از زندگی چی می خوايم... گفتم که . حالا ديگه می دونم که از زندگی چی می خوام . حالا ديگه ميدونم که دعای يکی پشت سرم هست يکی که مال خودمه ... خب ديگه... اينا از مزايای داماديه ... ديروز . به آسمون نگاه کرديم . به روبرو . به جائی که بايد با هم به اونجا برسيم . جائی که ..حالا ديگه . يارم آماده است که بهش برسه...
ديروز اولين بار بود توو زندگيم که يه قول مردونه دادم . يه قول مردونه مردونه قولی که اگه بهش عمل نکنم . ديگه مرد نيستم ... نه . نه اينکه فکر کنی چون من پسر هستم اين قول ميشه يه قول مردونه . نه . ملاک اين نيست . چون يارم از من خيلی مرد تره ... راستشو بخوای مردونگی رو از اون ياد گرفتم . راستشو بخوای به اون نگاه کردم و تونستم که مرد بشم.... اصلاْ برای همينه که تونستم يه قول مردونه بدم...
تو که می دونی . شب عروسی چه قولی ميدند . نه ؟ قول دادم تا آخر عمر دستهاش توو دستهام باشند . قول دادم تا آخر عمر هر کاری که از دستم بر بياد براش انجام بدم .... بهش قول دادم . اگه روزی برسه که ديگه هيچ کاری از دستم بر نياد . براش دعا کنم . شب و روز . با هر نفس . با هر تپش . با هر قدم ... و يار من می دونه که اينکارو می کنم . که مرد اين کار هستم . که شب و روز دعاش کنم... ديشب . برای اولين و آخرين بار توو عمرم داماد شدم . اولين و آخرين ... حالا ديگه خيلی وظيفه روو دوشم گذاشته شده . از ديروز اين وظيفه رو دارم که مردش باشم . با عمل کردن به همه قول هائی که دادم . ديشب . کلی گريه کردم ... از خوشحالی نبود .. تو که نمی دونی ... ديشب که توو اون شلوغی . قولها موونو يه بار ديگه تکرار کرديم . تازه فهميدم . که ديگه بايد مرد بشم . چه با اشک . چه با لبخند . چه با سختی . چه با مرگ . چه با آسودگی . چه با آرامش... از ديروز تا امروز صبح طول کشيد تا من بالاخره فهميدم که چکار بايد بکنم . تازه فهميدم که بايد شاد باشم . تا شاد باشه . قوی باشم . تا قوی باشه . با اميد باشم تا با اميد باشه و خلاصه همه اونهائی که ديشب قولشون رو دادم ....
گل من ... گلکم ... قشنگم ... عروسی ات مبارت بهت قول می دم . توو کلبه مون . همه اش پاکی باشه و صفا . همه اش عشق باشه و نياز . همه اش شادی باشه و دعا ...
خانومی من .. از ته دل دعا می کنم خوشبخت باشی عزيزم...
۱۳۸۳/۳/۱٤
قتل نفس
يه متن ، که داره به واقعيت تبديل ميشه... چقدر سنگين بود ... انگار تاحالا چيز به اين سنگينی توی دستم نگرفته بودم (اسلحه ام رو ميگم) ...ولی..چقدر خيالم راحت شده بود ، چقدر آروم شده بودم ....، ديگه قلبم تند نمی زد ، ديگه آروم آروم بودم ...
سه شنبه هفته بعد ، من به جرم قتل نفس ، قتل نفس که چه عرض کنم ، گرفتن جون يه حيون ، به دار آويخته ميشم ، هرکدومتون خواستيد ، بيايد ببينيد ، لحضه جالبی خواهد بود .... لحظه جون کندن يه عاشق ....
۱۳۸۳/۳/٤
آخرين خونه دل
يه روزی می آد ، که من ديگه دستهاتو توو دستهام نمی گيرم .. فکر نکن که اشتباه می کنی ، نه ، با توام ، با خودت ...
يه روزی می آد ، که ديگه دستهات رو گرفتن ، برام شرم داره ... يه روزی می آد که ديگه ، به چشمهای تو خيره شدن ، برام يه رويا نيست... يه روزی می آد ، که تورو توو آغوش گرفتن برام لطفی نداره ... يه روزی می آد ، .. ميدونی ، يه روزی همه اينها می گذرند .. يه روزی ، ديگه اينا يادم نمی آد .. ديگه دستهات رو نمی خوام ... ديگه چشمهات رو نمی خوام ... ديگه آغوشت رو نمی خوام ... آخه اون روز ، بالاخره در تو فنا شده ام ، اون روز بالاخره شده ام تو ، اون روز بالاخره دستهام با دستهات فرقی نمی کنند ، ديگه چشمهام با چشمهات ... اون روز فقط يک چيز رو می خوام ... تو می دوونی ... آره ، آخرين خونه دلت رو ... ۱۳۸۳/٢/۱٧
عشق يعنی اينکه هر وقت می بينی اش دست و پاهات بلرزند ؟
يه روزی ، آرزو می کردم که عاشق تو باشم ... يه روزی ، دعا می کردم که معشوق تو باشم ... يه روزی ، هی تو رو نگاه می کردم ، و وقتی می ديدم که با ديدنت دست ها و پاهام نمی لرزند خدا رو صدا می کردم ، ... خدايا عاشقم کن يه روزی ، حتی اون وقت که افسرده شدی ، منهم افسرده شدم ،... هی دعا می کردم که عاشق تو باشم... يه روزی ، حتی اون وقت که افسردگی ات رو درمان کردند ، افسردگی منهم درمان شد ، دعا می کردم که عاشق تو باشم .. خدايا ، ميدونم که خودشه ، پس چرا من رو عاشقش نمی کنی ؟ خدا جوابم رو داد ، خيلی زود ... تو تصادف کردی و من بر بالينت مرگت رو ديدم ، .... حتی اون موقع هم دست ها و پاهام نمی لرزيدند ... اما ، ... وقتی حالا ، تورو غرق در نور ، وقتی که مثل عروسها زيبا شده ای ، وقتی که غرق در شاخه های گل هستی و وقتی که پيکر بی جون هردوموونو در کنار هم ، از اينجا نشون می دی ، ... می فهمم که از روز اول عاشقت بودم . آخه ، وقتی چشمهات رو برای هميشه بستی ، چشمهای منم ...
۱۳۸۳/٢/۳
دروغ
چشماش داد می زد که داره دروغ ميگه ، حالتی داشت که معلوم بود داره دروغ ميگه ، ديگه اون برق هميشگی توو چشماش نبود ، ديگه اون مهربونی هميشگی توو چشماش نبود ... چی شده بود ؟ چی شده بود که يکهو اينهمه تغيير کرده بود ؟ برای چی يه شبه ديگه مهری توو چشماش نمونده بود ؟ ...
جلو اوومد ، مثل هميشه .... آروم .. آروم .. ، متين ....... با وقار ....... اما ، نه عاشقونه.. به يک قدمی من رسيد ، حالا طبق معمول ، بايد آغوشم رو باز می کردم ، تا در آغوش بگيرمش . نتونستم ... ، ... نميدونم چرا .... اونهم .. نخواست.
تووچشمهام نگاه کرد ، خوب و دقيق ، مثل هميشه ، مثل هر وقت که دلش می گرفت ، منهم توو چشمهاش نگاه کردم .. دقيق دقيق ، ولی ..... يه چيزی کم داشتند... توو دلم بهش لعنت فرستادم ، از خدا خواستم ، ...خدايا ، باهاش همون کاری رو بکن که با من کرد ، به خدا گفتم ، خدايا ... دلم رو شکوند ، دلش رو ... . خدايا عذابش بده ، به بد ترين شکلش ، ... خدايا ، من فقط با يه چيز آروم ميشم ، عذاب کشيدن اون... اونی که زندگيم رو جهنم کرد...
وااااااااای ..... واااااااااای ...... وااااااااااای حالا ، هر وقت از اينجا ، از بالا ، بهش نگاه می کنم و می بينم که چرا عشقش رو پنهون کرد غصه همه دنيا دلم رو پر ميکنه ، ... ميدونی ، من نفهميده بودم ، که اون با خونواده ام صحبت کرده ، نفهميده بودم که جواب خونواده ام بهش منفی بوده ، نفهميده بودم که اگه ميره به اين خاطر ه که خونواده ام ازش خواستند.... نفهميده بودم که اون چشمها چی کم داشتند ... حالا می دونم ، ... چشمهاش ، ... ديگه روح نداشتند ، ... روحشونو باخته بودند ...
هر پنجشنبه ، می آد پيشم ، با يه دسته گل ، ... ميشينه کنارم ، ... ساعتها حرف می زنه ، ... گلها رو پر پر می کنه ، ... می ريزه روی سنگ قبرم ، ... و با چشمهای پر از اشک ، از پيشم ميره ، اون وقت ، هزار بار داد ميزنم ، که منو ببخش ... اما ... حالا هی دعا می کنم ، هی به خدا می گم ، خدايا ... بيشتر از اين دلش رو نشکون ... بيشتر از اين عذابش نده ، عاشقش کن ، عاشق کسی که بتونه توو چشمهاش نگاه کنه و هزار بار از خودم می پرسم ، ... چرا دروغ چشمهاش رو باور کردم.. ۱۳۸۳/۱/۱٥
من عاشق تو هستم
ديشب ، از من خواستی که ببخشمت.. ديشب بهم گفتی ، که نبايد اسيرت می کردم. بهم گفتی که نبايد عاشقت می کردم.
ديشب ، يادت رفته بود ، که من عاشقت هستم ، يادت رفته بود که من يه عاشق واقعی هستم ، يادت رفته بود که وجود عشق تو تووی سينه ام به زندگی ام معنی داده ... ديشب خيلی از تو دلگير شدم ، آخه می دونی ، انگار ، يادت رفته بود که خدا ، دست تورو گرفت ، و کشوندت يه گوشه ... دست من رو هم گرفت و کشوندم يه گوشه ، انگار ، يادت رفته بود که ما عاشق شديم ، چون خدا خواسته بود ...
يادت باشه ، اگه چيزی که تو بهم دادی ، اسارته ، دوستش دارم... اگه حسرته ، دوستش دارم ... اگه پايبنديه ، دوستش دارم...
آخه ، چرا هی فراموش می کنی ؟ من ، عاشق تو هستم... ۱۳۸۳/۱/٥
افسون
بهت که گفتم ، ... تووی چشمهات ، چيزی داری که آدم رو افسون می کنه . تووی نفسهات عطری داری که آدم رو افسون می کنه . تووی صدات زنگی داری که آدم رو افسون می کنه . توی دستهات گرمائی داری که آدم رو افسون می کنه ، ... توی ... می دونم ، که تو يه جادوگری ، ... می دونم که اون چوب توی دستت ، همونی که يه ستاره روش نشسته ، همونی که هر وقت می زنی اش به من ، تن سياه و خشکيده و شوره زار مثل کويرم رو تبديل به يک آسمون ستاره می کنه ، ... باعث همه اين افسونگری هاست . می دونم که تو هم ، بدون اون چوب جادو ، ... بدون اون ستاره ، ... بدون اون افسون ، ... ديگه جادوئی نداری که بکنی ... می دونم که تو هم خودت ، افسون شده ای ، می دونم که اون ستاره ، تورو هم افسون کرده ، می دونم که تو هم ... ولی هميشه ، يه سوال برام باقيه ... تو ، ميون اين همه آدم ، ميون اين همه تن سياه و خشکيده و شوره زار ، چرا من رو انتخاب کردی ؟ چرا من رو جادو کردی ؟ چرا من رو افسون کردی ؟ آخه ، من که لايق اين افسون نبودم ... ۱۳۸٢/۱٢/۱٩
مرگ سخت
مردن ، برايم ساده بود. ساده تر از يک خواب خوش شبانه ساده تر از يک لبخند.. اما ، تو ، آمدی ..
با من ، از خود گفتی ، از غرور ، از عشق . از غرور دوباره زنده شده درون چشمهايت ، از عشق دوباره زنده شده درون سينه ات ، از گرمی دستهايت ، وقتی دستهايم را می گيرند...
...و حالا ... مرگ ، برايم سخت تر از يک دروغ است ، سخت تر از يک کابوس ، سخت تر از يک جدائی ... وقتی دستهايم را ، از دستهايت ، بيرون می کشند... ۱۳۸٢/۱٢/٢
دعا
دلش می خواست چيزی بگه ، چيزی که نشون دهنده بزرگی عشقشون باشه ، چيزی که نشون دهنده پاکی عشقشون باشه ، چيزی که نشون دهنده نزديکی دلهاشون به هم باشه...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٤ ب.ظ توسط ب فيادته که ؟ نه ؟ چندين روز با خودش کلنجار رفت ، .. هی نوشت ، هی پاک کرد ، ......... هی نوشت ، هی پاک کرد ، ... آخرش ، يه کاغذ برداشت ، و قصه رو براش نوشت ، قصه بزرگی عشقشون ، ... قصه اونقدر پاک بودن عشقشون که ممکن بود ، با نوشتن ازش ، رد قلم توی دستش روی کلمه عشق بمونه و از پاکيش کم کنه ، قصه ناتوانی اش ، از نوشتن عشق به اون بزرگی ، .... و هی دعا کرد ، ... هی دعا کرد ، ... هی دعا کرد ، ... تا اون ، تا معشوقه اش ، اوونو بپذيره ، تا از ناتوانی اش ، ناراحت نشه ... خدايا ، کاری کن ، ناراحت نشه ... ۱۳۸٢/۱٠/٢٤
خداحافظ
ديگه ، اين قلم رو يارای نوشتن نيست . ديگه توانی نموونده ، ديگه رمقی در اين جسم فرطوت باقی نيست ، ديگه بهانه ای نيست ، ديگه ...
از تو دوست عزيزی که پيشم می اوومدی ، ممنونم ، و ازت عذر می خوام که اينجوری ، و اينقدر بی مقدمه اينجا ، که شايد جائی بود برای از عشق نوشتن رو ... خب ، ميدوونی منهم ، همه چيزم رو به يکباره از دست دادم ، همونقدر به يکباره که اينجا به اوون سرعت تعطيل می شه ... از اينکه برام نظر گذاشتی ممنونم ،از اينکه وقتت رو صرف خوندن نوشته های من کردی ممنونم . عشق هميشه وجود داشته و هميشه هم وجود خواهد داشت ، فقط ممکنه که ما درکش نکنيم ، و تا وقتی که در کنارمونه قدرش رو ندونيم ، من جوونم رو می دادم ، ولی بازم می گم ، قدرش رو ندونستم ... شايد يه زمانی ، يه جائی ، يه وقتی ، بيام و باز هم بنويسم ، اما می دوونم که به اين زودی ها نخواهد بود ، برامون دعا کنيد به شدت محتاجشيم ...
خدا حافظ ۱۳۸٢/۱٠/٢٠
بازدم
مثل تپش يه قلب می مووند ..... مثل صدای يه قلب ، هی تکرار می شد ، هی تکرار ، هی تکرار ، هی تکرار ... مثل گرمی يه قلب گرم بود و زندگی بخش ، همونقدر عاشقونه که وقتی يه قلب توو سينه يارت می تپه ، همونقدر آرامش بخش که وقتی سرت رو می گذاری روو سينه يارت آروم می شی ، همونقدر که وقتی دستت رو می گذاری رو سينه يارت ، تپشش رو احساس می کنی ... آره ، همونقدر واقعی و عاشقونه ... بازدمهات رو می گم ... دارم از همون شبی حرف می زنم که وقتی مثل ابر بهاری ، می باريدی ، من سرم رو گذاشته بودم رو سينه ات ، يادته اون شب گفتی که نمی دونی چرا اينقدر اشک میريزی ؟ اين يه راز بود ، که من حتی به تو هم نگفتمش ، اما حالا بگذار بگم ، بگذار بگم که اون شب ، دلم گرفته بود ، ... ، که سرم رو گذاشته بودم روو سينه ات و اشک می ريختم ... ببخش که با اين کارم ، ناراحتت کردم . حالا فهميدی که چرا اون شب ، اشک می ريختی ؟ اشک هايی که تمومی نداشتند ؟ درست فهميدی ... آخه من سرم رو گذاشتم رو سينه ات و تا اونجا که تونستم ، اشک ريختم ، به اندازه دوری دستهاموون از هم ، به اندازه بزرگی سياه توو چشمهات ، به اندازه گرمی دستهات ، و پيوستگی تپش های قلبت ... اون شب بازدم های گرمت ، من رو آروم می کرد ، برای همين ، تنها جائی که می تونستم ، بيام ، پيش تو بود ، و تنها جايی که صورتم ، می تونست اوونها رو حس کنه ، روی سينه ات بود ، روی قلبت ، قلب عاشقت .. همونجائی که جای من بود ، همونجائی که وقتی دستهای هم رو می گرفتيم ، تند ، تند ، می تپيد . اون شب جسم خاکی ام رو رها کرده بودم ، و مثل بنده ای که به خدا پناه می بره ، به تو پناه آورده بودم . مثل يه بنده تنها و غريب ، که پيش خدا میره ، من اومده بودم پيشت ، دستهات رو گرفته بودم ، و توو چشمهات ملتمسانه نگاه می کردم ، ازت می خواستم که آروومم کنی ، و تو ، ... ... ... اشک ريختی ... به خدا آروم شدم ، به خدا ..
۱۳۸٢/۱٠/۱٢
يه شب
ديشب ، وقتی که اوومدم ، در اتاق نيمه باز بود ، يه باريکه نور داخل اتاق شده بود و هوا رو اونقدر روشن می کرد که بتونم ببينمت ، ديشب ، تو مثل هميشه روی تخت دراز کشيده بودی ، منتظرم بودی . اين رو می شد از فرم دراز کشيدنت متوجه شد ... روی تخت برای من جا باز کرده بودی و مثل هميشه منتظرم بودی . ديشب رد اون نور رو گرفتم و اوومدم توو ، تا وقتی که کنار اون نور راه می رفتم ، می تونستم مسيرم رو پيدا کنم ، جلوتر اوومدم ، يک قدم ، ... يک قدم ديگه .... صدای نفسهام رو می شنيدم ، آخه انتظار تو ، سکوت سنگينی ايجاد کرده بود ، سکوتی که باعث شد وقتی قدم بعدی رو برداشتم صدای تپش قلبم رو هم بشنوم ، آره قلبم بود ، که با هر قدم يک بار می تپيد .... قدم بعدی.... ، حالا ديگه گرمی بازدم خودم رو ، روی دستهام حس می کردم . نمی دونم ، تو از چی ساخته شدی ، که من رو اينقدر بی قرار ميکنی؟ نمی دونم ، چرا شب که می شه ، تو ، اينجوری توو چشمهام نگاه می کنی؟ نمی دونم ، چرا هر شب ، اين انتظار باعث می شه که بيدار بمونی تا من بيام؟ ديشب ، بهت نزديک شدم ، ديگه روشنی چراق بيرون از اتاق برام مهم نبود ، چون نور يه ستاره توو آسمون ، همه جا رو روشن کرده بود ... نفس کشيدن هات رو دوست داشتم ، چون با هر بار نفس کشيدن بازدم گرمت وجود يخ زده من رو گرم می کرد ، يک پام رو آروم گذاشتم روی تخت ، خيلی مواظب بودم که نکنه تند بيام رو تختت و بيدارت کنم ، آخه می دونی ، يادم رفته بود که بابک ، بابک خاکی ، کيلومتر ها دورتر از تو ، روی تخت خودش دراز کشيده و داره به خواب ميره ، يادم فته بود که من الان يه روحم ، روحی که اومده تووی اتاقت ، يادم رفته بود که يه روح سنگينی نداره تا بخواد تختت رو بلرزونه ... آروم ، روی تختت دراز کشيدم و سرم رو گذاشتم روو بالشت ، بالشت ، عطر تو رو می داد ، همون عطری که کيلومتر ها راه می رفتم تا يه بار ديگه احساسش کنم ... دوباره ، مثل هميشه ، موهات ، موهای کوتاه و قشنگت ، ريخته بود توو صورتت و باز مثل هميشه نمی گذاشت که من چشمهات رو ببينم ، آروم ، ... آروم آروم ، دستم رو بلند کردم و موهات رو از تووی صورتت کنار زدم ، حالا ، ديگه می توونستم چشمهات رو ببينم ، ... يکهو نفس عميقی کشيدی ، يه لبخند روو صورتت نقش بست و چشمهای بی قرار و شيطونت دوباره برق زدند ، ..... آره ، بازم فهميده بودی مه من اوومدم ،آخه ، تو از کجا می فهمی ، که من کی می آم ؟ مگه يه روح هم بو داره ؟ عطر داره ؟ مگه ميشه ورود يک روح رو با نفس کشيدن فهميد ؟ حالا ..... دوباره ، چشمهات پر غرور بود ، غرور داشتن يه عشق قشنگ توو سينه ات ، و لبهات .... رووشون يه لبخند نقش بسته بود ، اون لبخند رو هيچ کس نمی توونه توصيف کنه ، اينقدر که قشنگه ، اينقدر که آدم رو از خود بی خود می کنه ... حالا ، من ، ديگه می تونستم ، تا صبح کنارت دراز بکشم ، و زل بزنم توو چشمهات ، چشمهای قشنگ و منتظرت ...
۱۳۸٢/۱٠/٤
کاغذ مچاله
با عصبانيت در رو پشت خودم بستم ، خودم رو به صندلی ام رسوندم و مثل يک تيکه سنگ روش نشستم ، از شدت عصبانيت تمام عضلاتم منقبض شده بودند ، نمی دوونم اصلاْ چرا عصبانی بودم ، آخه توو اوون شرايط بايد غمگين می شدم نه عصبانی . همه اش به اوون روز فکر می کردم ، به روزی که با سختی اوون کاغذ کادوی خوش رنگ رو پيدا کرده بودم ، همونی بود که من می خواستم ، همونی بود که لايقش بود ، خواهرم رو ميگيم ، لايق خواهرم ... همه اش به اوون يک ساعتی فکر می کردم که مشغول کادو کردن اوون هديه براش بودم ، نه ... تولدش نبود ، مناسبت خاصی هم نبود ، ولی من همينجوری دلم می خواست که بهش کادو بدم ... يادمه که چه سخت روش کادو کردن جديدی رو که ياد گرفته بودم به کار بردم ، تا بتونم قشنگ کادوش کنم . يادمه يک کاغد برداشتم ، و دو تا گوشه اش رو بريدم ، تا کج به نظر بياد ، آخه کادوش هم به همين شکل بسته شده بود ، روش جديد بود ديگه ، اينم يک نوع بسته بندی بود ... روی کاغد نوشتم ، دوستت دارم ، ريحانه جون و گذاشتمش روو کادو ، اين فقط يه جمله نبود ، همه علاقه و احساسم بود ، که پشتش مخفی شده بود ، همه اون احساس خوشبختی بود ، ..... که ، با من بودنش به من می داد . يادمه که اوومد . کادو اش رو باز کرد ، نگاهی به من کرد ، خوشش اوومده بود ، اين رو از برق توو چشمهاش می شد فهميد ، کادو اش رو برداشت ... و رفت ... اوون کاغذ ، همون کاغذی که پشتش کلی احساس خوابيده بود ، تا ۴-۳ روز ، روی ميز ، همون ميزی که کادو اش رو روی اوون باز کرده بود ولو بود ، انگار اصلاْ ديده نمی شد . روز چهارم برش داشتم ، با حقارت نگاهی بهش کردم و تو دستم فشارش دادم و بعد مچاله شده تووی سطل آشغال انداختمش ... آخه فکر نمی کردم که اوونهمه علاقه من رو اينجوری جواب بده ، خب لابد ، دوستم نداشت ، لابد فقط با هم زندگی می کرديم ، شايد دلش می خواست که من داداشش نباشم. در پشت سرم ، باز شد ... جلو اوومد ، دفترچه خاطراتش رو باز کرد ، هموون دفترچه خاطراتی که همه اتفاقات مهم رو تووش می نوشت ، همونی که وقتی روز تولدش ، مامان يه شاخه گل بهش داد اوونو گذاشت اوونجا ، همونی که ....... وااااای خدای من ، همون کاغذ بود ، هنوز جای مچالگی روش بود ، اما ، با دقت باز شده بود ، توو صفحه همون روزی بود ، که من نوشتمش ... گفت ، ..... ديدی من هم دوستت دارم؟ [ ایستگاه اول | رد پا | نامه به بابک ] |
رد پا نامه به بابک SAVE this page in your computer خداوندا کمک اش کن میچکا عطیه برتر بوم رنگی PERPERONKA شب بارانی فریاد در تاریکی یه آسمون ستاره به همین سادگی وقتی تو با من نیستی چه پرشتاب چه بي امون میگذره این چرخ زمون مجموعه خوابها و روياهای من بی تو مهتاب شبی عقده های بسته در گلو اين خانه سياه است قاصدک تنها آبي تر از دريا مسافر زمین عروسي در مرداب هفت ستاره بنگ بنگ سروناز عاشقانه های من برای تو عروسک قصه من طعم گس خورشید آخر قصه عشق ما برگهای سپيد دفتر من اعجاز عشق در زندگی شعر عشق آبی اقيانوس دختر متولد آذر زندگی یه بازیه بهار هستی باران سحري My Loves Natasha شکوفه زرشک آغوش فرگل کاروانسرا |